|
آخر این نشد + نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 12:39 توسط سحر |
معلم نیستم تاعشق را به تو بیاموزم
ماهیان برای شناکردن نیازی به آموزش ندارند پرندگان نیز برای پرواز... به شنا کن به تنهایی بال بگشا عشق کتابی ندارد عاشقان بزرگ جهان خواندن نمی دانستند + نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 15:41 توسط سحر |
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه...
مرا کم... اما هميشه دوست بدار اين وزن آواز من است عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند چشمانم سکوت کرده اند تو پلک بر هم ميزني و هر بار ... فصلي از خاطره هاي سبزم مرور مي شود.. زمان مي وزد و در مسير ثانيه ها٬خاطراتم تبخير مي شوند مرا کم دوست داشته باش اما هميشه... اگر مرا بسيار دوست بداري شايد صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پايان نرسد من به کم هم قانعم واگر دوست داشتن تو اندک، اما صادقانه باشد من راضي ام ... + نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 11:11 توسط سحر |
به تو فكر ميكنـم بگهاي بيد ميلرزند سـردم ميشود به من فكر ميكني كتفكوههـا ميلرزند تب ميكنم به هم فكر ميكنيم بيتاب ميشود بهـار بـاران ميشويــم... + نوشته شده در شنبه 9 آبان1388 11:13 توسط سحر |
شیطان عاشق خدا بود ... می خواست تنها عاشقش باشد ... فریاد زد ... خدا نفهمید ! . . . خدا بزرگ بود ... می خواست عاشقی کند ... آدم را آفرید! . . . سالها پیش آدم خدا را از یاد برد ... آدم عاشق شیطان شد ! این وسط خدا تنها ماند ... به همین سادگی.... + نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 16:33 توسط سحر |
دوستاي خوبم سلام .... بابت اين همه غيبت يه عذر خواهي به همه بدهكارم اما حال و روز ادم وقتي خوش نباشه دلش نمي خواد بقيه رو هم ناراحت كنه و به قولي انرژي منفي بده ... اما بهتر شدم خدارو شكر ٬ هستم از اين ب بعد تنهام نذاريد مثل هميشه ... دوستتون دارم و ممنون كه فراموشم نكردين
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388 12:12 توسط سحر |
چند وقتيست كه دغدغه اي تازه در من رخنه كرده است كه مرا سخت آشوبيده پيدا شدن كسي جز من ... در من ... + نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388 12:6 توسط سحر |
ياد گرفتم با تو چگونه حرف بزنم ياد گرفتم با تو چگونه راه بروم ياد گرفتم چگونه با تو بيارامم ياد گرفتم چگونه با تو زندگي كنم ياد گرفتم با تو چگونه بمیرم اما تو ... یاد گرفتی چگونه از یادم ببری .... + نوشته شده در جمعه 3 مهر1388 21:40 توسط سحر |
میشه دید که دل پر است از احساسات میشه دید که هوا پر است از خیانتها میشه دید که شنیدن برای حرف مفت سخت است ... نمیشه دید که جز دروغ در این روزگار دیده چیز دیگری ندید؟ + نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 14:16 توسط سحر |
تمام محبتت را به پای عزیزان بریز٬ اما نه همه اعتمادت را ... این جمله رو قاب کردم زدم به دیوار اتاقم تا یادم بمونه برای همیشه... + نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 11:47 توسط سحر |
تو به من می خندی و من به حس های رفته از دست... سهم من کدامست؟ همه جا در رویاست؟ همان پاییزی است که نیامد هرگز٬ سهم من دلسردیست؟ سهم من فرصت نیست٬ فراموشیهاست ... سهم من هیچ فقط هیچ٬ فقط افسوس است سهم من آزار است در شبی تیره و تار در رهی دور و دراز انتظاری است که پایانش نیست... پ-ن: این روزا حس می کنم بین همه غریبه ام ... + نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 13:0 توسط سحر |
کاش حسرت کاش گفتن٬ وجود نداشت... روزهای بلند دلتنگی و بی قراری کم بود؟ چه زود رسیدم به شبهای بلند و کابوس های تمام نشدنی تو... کاش این روزها و شبهای بی هدف هم کابوسی بیش نبود ... + نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388 10:11 توسط سحر |
ياس را نشانت دادم٬ حسي نشانم ندادي راه را از چاه نشانت دادم اما به چاه افتادي ... چاله را نشانه كردي و هر روز پايت به درونش پيچ خورد احساسم برايت نوشتم و نديدي حس نوشته هايم را نديده گرفتي احساسم را يه پايت ريختم ولي پايت را پس كشيدي راستي تو اصلا مي بيني ؟ + نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388 11:2 توسط سحر |
تو دروغ گفتی و من باور کردم دستم را گرفتی و فشردی و من باور کردم پابه پایم گریه کردی و خواهش کردی و باور کردم قانع شدم و باز خواستی باور کردم بیرون رفتیم و خندیدی و وعده دادی و باور کردم باور کردم و باور کردم و باور کردم باور کردم که فکر کردی من دروغهایت را باور کردم .... + نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388 10:15 توسط سحر |
امروز وبلاگم ۴ ساله شد ... خوشحالم که توی این مدت دوستان خوبی پیدا کردم ... و امیدوارم که بازم مثل همیشه باشید و همراهیم کنید ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 9:41 توسط سحر |
فکر کن ساعت ده شب رسیدی خونه و از خستگی داری می میری ... این معده درد لعنتی هم که شده قوز بالای قوز ... میخوای بری حمام دوش بگیری یه کمی حالت بیاد سرجاش٬ اما... وقتی رفتی وایسادی زیر دوش یهو می بینی یه سوسک بی پدر مادر که معلوم نیست از کدوم سوراخ سمبه ای اومده بیرون از تو تن پوشت می زنه بیرون فکر میکنه جا برای پروازش مناسبه و بعدش چشمتون روز بد نبینه... بله این اتفاق افتاد٬ برای من بخت برگشته هنوز که هنوز با خلقت این موجودات بی ریخت به درد نخور- بی خاصیت٬ مشکل دارم . من موندم خدا هدفش از تولید انوع و اقسام این بدقواره ها چی بوده اصلا ؟ شما می دونید؟ فقط خدا می دونه چقدر جیغ و داد و حالا مگه میشه رفت بیرون ... !! در هرصورت پام لیز خورد محکم خوردم به در حالا هم که چشمم یه لامپی شده و بالای پیشونیم هم کبود .... سر کار هم که بچه ها کلی خندیدن ...
+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388 11:2 توسط سحر |
دوستای خوبم سلام ... ممنون از پیغام های قشنگتون همه رو خوندم خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما دارم هرکس هر برداشتی از شعری که گذاشتم داره لطفا برام بذار ... + نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388 10:46 توسط سحر |
فصل درو بود و یورشهای داس، فصل ستم خوار شدن التماس + نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388 10:26 توسط سحر |
یه چند روزی نیستم٬ دارم می رم مسافرت برخلاف میلم ... حرف برای گفتن زیاد دارم اما صرفنظر کردم .. مثل همیشه کلمه ها کم میارن ... + نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 16:34 توسط سحر |
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
پ-ن۱: دندان طمع از این دنیا گرفتم ... پ-ن۲: دیگه این دل واسه ما دل نمیشه٬ زخمش بدجوری سر باز کرده ... + نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388 17:6 توسط سحر |
|
| |||||